تبليغاتX
شاهد
علمی- ادبی- آموزشي- عرفانی

تُنـگ بـلــور

 

كودكي بنشسته روي صندلي ،

با دو آرنجي نهاده روي شيشه ، روي ميز

زير چانه دست ها.

چشم هارا خيره بر تُنگ بلور ،

پُر ز آب

ماهي قرمز همانند پسر،

پشت ديوار ي ز نور،

همچو زنداني كه در زندان تولّد يافته .

او تنفّس مي كند ،

آب ، سنگين از هوا .

رو به رو بنشسته و هي بوسه بر ديوار ها ،

بال بال و لَب لَب و گاهي تكان كوچكي .

 

از چه مي پرسد پسر ؟

اينهمه !

لَب لَبِ  ، لب ها چرا ؟

 

اين رفيق من حواسش در كجا ؟

 

مي خورم ، خُب ! آب  اقيانوس خود .

خورده ام من آب چندين بركه را !

اشتها دارم هنوز !

آب درياها برايم گشته كم!

آب اقيانوس ها را مي مكم!

 

بيقراري اينهمه ؟

بال بال و دُم تكان دادن چرا ؟

 

اينهمه امواج دريا !

با تكان دُم  به ساحل مي برم !

بال دادندم كه پروازي كنم !

مي توانم از زمين تا آسمان ،

بال داران را هم آوازي كنم !

 

بال و دم را يك تكاني مي دهد

در ميان تُنگ كوچك ،

با هلال قامت اش ،

دور ديگر مي زند .

بي خيال و

 بي خبر !

 

گربه اي اندر سبد ،

خفته و خُر خُر كنان ،

خواب هاي خوش ...

بسر !

 

عظیم سرودلیر

1 / 9 / 1384

مشهد مقدّس

 


برچسب‌ها: عظیم سرودلیر, مشهد مقدس, شعر, سروده
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 
نسیم ظهور


غم عشق ووصل وهجران همه درتوشد معاني
تو اميد ديده گاني تو بهار بي خزاني

به كجا سفر نمودي خبري بده حبيبا
كه زچشم چشمه خیزد چو بهار ناگهاني

به ستيغ كوهساران به صفا منا و مروه
به کجاقدم گذاری به كدامين مكاني


شده بوستان خزان و بر انتقام روزي
قدمي بنه طبيبا كه به باغ باغباني

همه باغ سرد و خاموش به سموم و برد مدهوش
غم بلبلان همين است ز چه رو ز ما نهاني

به امید آنکه روزی برسد گه ظهورت
بوزد نسیمی از عشق شود این زمین جنانی

چه شود که پادشاهی به گدانظر نماید
ندهم من این گدایی به تنعم جهانی

توبخوان دعای عجل لولیک الفرج را
که صدات دلنشین است وفصیح و خوش زبانی

همه عهدهاشكسته به جزعهد باوفايي
شده ذکر و ورد حاتم همه رویت تو آنی

محمد حاتم گویا-1376

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

ما كجا و بچّه‌ها كجا!

            كارش درس دادن انگليسي در دبيرستان بود. در كارش بسيار جدّي بود. به موقع در دبيرستان حاضر مي شد. بدون تأخير به كلاس مي رفت. تا آخر زنگ، با بچّه‌ها در كلاس كار مي كرد. سعي مي كرد همه‌ي بچّه‌هاي كلاس‌را به فعّاليت در كلاس وادارد. به درس زبان، به تحصيل علم و به زندگي علاقمندشان كند. كاري مي كرد كه همه‌ي بچّه‌هاي كلاس در زنگ زبان به حرف در بيايند و حتّي اگر يك بار هم كه شده، انگليسي صحبت كنند.

در يكي از كلاس‌ها، او موفق شده بود همه‌ي بچّه‌هارا به حرف درآورده و به مكالمه انگليسي بكشاند، به جز يك دانش آموز كه علي‌رغم مؤدّب بودن و خوب درس خواندن، تن به صحبت در كلاس و خودي نشان دادن نمي داد. با اين‌كه اين موضوع خيلي هم عجيب نبود ولي باعث شده بود كه نسبت به اين دانش‌آموز حس مثبتي نداشته باشد. گاهي فكر مي كرد كه او تكبر نشان مي دهد، گاهي فكر مي كرد كه كم‌روست، گاهي فكر مي كرد كه در روابط اجتماعي‌اش ضعيف است، گاهي فكرمي كرد كه بي قيد است، هزار و يك فكر از اين دست.

او دركنار كار و زندگي، بنا به خواهش اقوام و فاميل براي بر و بچّه‌هاي آن‌ها هيأت مذهبي تشكيل داده بود و شب‌هاي جمعه در خانه‌هاي آن‌ها به نوبت جلسه مي گذاشت. گاه گاهي براي تشويق بچّه‌هاي هيأت، از شخصيّت‌هاي معروف مذهبي مانند قاريان سرشناس و شخصيت‌هاي علمي به جلسه دعوت مي كرد تا قرائت يا سخنراني نمايند. با اين‌كه جلسه‌ خيلي مهم نبود و در حاشيه‌ي شهر هم تشكيل مي شد،آن‌ها به سبب آشنايي كه با او داشتند مي پذيرفتند و در جلسه حضور مي يافتند.

يكي از شب‌هاي جمعه، او از آقاي دبّاغ، قاري و حافظ معروف دعوت كرد كه در جلسه حضور يافته و تلاوتي داشته باشند. ايشان دعوت‌را پذيرفته و قرار گذاشتند كه سر ساعت معيّني با ماشين به سراغ ايشان رفته و به جلسه بياورند.  آقاي دبّاغ پس از سوار شدن به ماشين، گفتند كه دو نفر ديگر نيز هستند كه شاگردان من اند و بهتر است كه برويم آن‌هار هم با خود ببريم. وي ادامه داد كه قبلاً هماهنگ شده و هردو هم برادر هستند. دقايقي بعد با راهنمايي آقاي دبّاغ، در يك كوچه‌ي نه چندان دور جلوي خانه‌اي توقّف نمودند. آقاي دبّاغ علي‌رغم نابينا بودن، با سرعت از ماشين پياده شد و يك راست رفت دم در خانه و زنگ در را زد. چند لحظه بعد دو نو جوان از در خانه خارج شدند و همراه آقاي دبّاغ به طرف ماشين حركت نمودند.

            او همچنان مات و مبهوت از داخل ماشين آن‌هارا نگاه مي كرد. يكي از بچّه‌ها همان دانش‌آموز مشكل‌دار كلاسش بود و ديگري هم برادر كوچك‌تر او. چند قدمي به ماشين مانده، بچّه‌ها سلام كردند و او هم به احترام آن‌ها از ماشين پياده شد و پس از احوا‌ل‌پرسي گرم و صميمي، سوار ماشين شدند و به طرف هيأت راه افتادند. آقاي دبّاغ در مسير راه توضيح داد كه اين دوبرادر علاوه بر قاري بودن حافظ چند جزء قرآن و دانش آموز ممتاز دبيرستان نيز هستند.

در هيأت، در حالي كه اين دو برادر به نوبت با تلاوت و يا قرائت از حفظ، هنر نمايي نموده و از بچّه‌هاي هيأت دل‌ربايي مي كردند، آقاي دبّاغ آهسته به گوش او زمزمه كرد كه اين بچّه‌ها در سال، علاوه بر ماه رمضان، حد اقل سه ماه ديگر نيز روزه‌دار هستند.

 طنين نواي دل‌نشين تلاوت بچّه‌ها و زمزمه آرام آقاي دبّاغ مانند آفتاب گرمي بود كه همه‌ي قالب‌هاي رنگي يخ ذهن اورا نسبت به دانش آموز آرام كلاس انگليسي‌اش آب مي گرد و به جاي آن‌ها رايحه‌ي مهر و محبّت‌را جاي‌گزين مي نمود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

زمــــــــــزم

چشمه اي جوشان

                          ميان دشت شن

خشك ، بي آب و علف

ني نسيم صبحگاهي

                              شبنم گل شـامگـاهي

رقص گل در خاطره

                              رقص شن‌ها گـاه‌گـاهي

 

لعبتك ها بند گشته

تازيانه مي نوازد

                           دست خورشيد و سياهي

 صورت خود بر گرفته

             دست در جيبش نهاده

ني عطا ، ني بخششي

                        قهر خورشيد الهي

 

مي زند لبخند،

                     بر خورشيد مهر

گاهگاهي چشمكي

                              آي ، آي

                           زمزم از نو گشته جاري

اخم وا كن

                  آسمان

                              لب گشا

                                           لبخند زن

 كن رهـااز بند كور

                     سيل نور

             نور گرم

                         نور عشق

 

تا ببرّد تيغ تيزش

                        بندها ، از بنديان

 

آبشان من ميدهم

                           آب رحمت

                                          آب مهر

 نور خود منما دريغ

تا برويانيم جنگل

                           پـــهن ، پـــهن

                 سرو ها اندر چمن

  

عظيم سرودلير

شنبه 30 /2 /1385

مطابق با بيست و دوم ربيع الثّاني 1427

ساعت 6 صبح

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

چند روزي بود كه تو خودش بود و كم‌تر حرف مي زد. اگر چيزي هم از او مي پرسيدند سعي مي كرد با كوتاه‌ترين كلمات پاسخ آن را بدهد. هم كلاسي صميمي‌اش هم هر چه تلاش مي كرد نمي توانست دليل اين رفتار اورا بفهمد. درس‌هارا خوب مي خواند. جواب پرسش‌هاي معلّم‌را خوب مي داد. نكات درسي خوبي از معلّم مي پرسيد. روزي يكي از بچّه‌ها بعد از مدرسه با او راه افتاد و در راه سعي كرد هر طور شده اورا به حرف دربياورد:

-        ما كه مي‌دونيم تو يكي ايند معرفتي‌. دو كلوم هم به ما يكي بگو و خلاص! قول ميدم بين دوتامون باشه يك كلوميشم  به كسي نَگَم.

-        من كه چيزي ندارم به شما بگم! چيزي‌رو پنهون نمي كنم!

-        ولي تو يكي عوض شدي، مگه نه!

-        خدا كنه كه حرف تو درست باشه و من عوض شده باشم! يعني خدا كنه همه مون عوض بشيم!

-        حالا چي شده؟ بگو شايد ما هم عوض شديم. خدارو چي ديدي!

-        اوني كه من بايد بگم شما هم قبلاً شنيديد. يعني همه‌ي بچّه ها شنيدند.

-        خوب بفرض كه شنيديم، دبير هم كه دبيره وقتي اَزَش مي‌ خواهيم درس‌رو تكرار كنه، تكرار مي كنه.

-        باشه! من هم تكرار مي كنم! صحبت‌هاي دبير زبان يادته؟ حرف‌‌هاي دو هفته پيشش. من تا حالا فكر مي كردم مسئوليّتم خيلي زياد نيست. نه مسئوليّت زن دارم، نه بچّه، نه خونه، نه زندگي!

-        حالا مسئوليّتت بيشتر شده؟

-        بوده! ما خبر نداشتيم!

-        پس خبر نداشته باشيم بهتره!

-        به ظاهر، بله! ولي بي خبري‌مان مثل خواب شيرين سرباز  در سر پست در جبهه‌ي مقدّم جنگه!

-        حالا ميشه كوتاه و مختصر فرمايشات دبير زبان‌ انگليسي‌رو به زبان فارسي براي بنده بازگو بفرماييد؟

-        نه! كوتاه و مختصر نه! حالال كه اصرار داري عين جمله‌شو ميگم. نه كم، نه زياد!

" بچّه‌ها! اگر سر كلاس كاري بكنيد كه معلّم از آموختن يك كلمه به دانش آموزان كلاستان باز بماند و  همان يك كلمه در كنكور بيايد و دانش آموزي با ندانستن آن و نزدن يك تست به شهر دورتري بيفتد، مسئوليّت هزينه‌هاي اضافي خانواده‌اش به گردن شماست. شما مديون آن هزينه هستيد و روز قيامت بايد پاسخ‌گوي آن باشيد."

-        راست ميگي! اين جمله‌رو گفت، ولي من يكي اصلاً حواسم نبود!

-        حتماً ادامه‌ي جمله‌اش يادت اومد؟

-        آره! يه چيز‌هايي يادمه.

"كار خير فقط شام و نهار و يا افطاري نذري دادن نيست. بهترين كار خير الأن در دسترس شماست. اگر در كلاس به گونه‌اي عمل كنيد كه يك هم‌كلاسي از تجديد شدن، مردود شدن، يا افتادن در كنكور نجات يابد، بهترين كار خير‌را انجام داده ايد، در ضمن دوست مادام‌العمر هم براي خودتان دست و پا كردهايد."

-        بارك الله ! پس چرا اين قدر پيله شدي و از من مي پرسي؟ شما كه خوتان لالايي بلديد چرا خوابتون نمي بره و همه‌اش به من گير ميديد؟

-        اتّفاقاً خواب بوديم! يواش يواش داريم بيدار ميشيم!

-        پس يا علي! مرد نيكو كار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

معني در ساختارراه حل مشكل ترجمه‌ي انگليسي شما اين كتاب است. اين كتاب به زبان انگليسي نوشته شده و در كارگاه ترجمه‌ي مؤسسه آموزش عالي آزاد جهان علم واقع در مشهد- فلكه احمد آباد- شهيد كلاهدوز ۲ با شماره تلفن ۸۴۴۳۰۳۸ تدريس مي شود. اگر تحصيل كرده رشته زبان انگليسي نيستيد،با اتمام آموزش اين كتاب هم مترجم حرفه‌اي متون رشته‌ي خودتان مي شود و هم قادر خواهيد بود به زبان انگليسي مقاله بنويسيد. براي اطمينان مي توانيد از كساني كه اين دوره را گذرانده اند بپرسيد.كتاب را مي توانيد از آدرس زير تهيّه نماييد.

مشهد: خيابان آبكوه- مجد شمالي ۱۳- پلاك۹۰ واحد ي۱ - انتشارات مرندير

تهران: پارسيان- تلفن ۶۶۹۶۴۱۶۴

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 
ترجمه انگليسي كتاب جهاد اكبر امام خميني ره

اين كتاب ترجمه انگليسي كتاب جهاد اكبر است كه تا كنون ابتدا بنياد انديشه‌ي اسلامي و سپس بنياد نشر آثار امام امام خميني به دفعات چاپ نموده و در سراسر جهان توزيع نموده اند. اين كتاب با همكاري عظيم سرودلير و دكتر محمد لگنهاوسن ترجمه گرديده است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 
فرمايشات امام رضا (ع) در باره معصومين سلام الله عليهم در اين كتاب فرمايشات امام رضا (ع) در باره‌ي معصومين سلام الله تبيين شده. چاپ سوّم اين كتاب اخيرا به بازار آمده. اين كتاب را نشر ضريح آفتاب مشهد چاپ نموده.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

قيزيل داغ‌لار منضومه‌اي است با مضمون خاطرات دوران كودكي و نوجواني سراينده، عظيم سرودلير و در برگيرنده‌ي آداب و رسوم، بازي‌ها، مراسم، همبازي‌هاي، و تمام ويژگي‌هاي زندگي آن دوره زادگاه سراينده. منظومه با زبان تركي بومي با مقدّمه‌ي وپانويس فارسي د ر80 صفحه سروده شده. اين كتاب را نشر ني‌نگار مشهد در زمستان ۱۳۸۹چاپ نموده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر | 

كتابPhilosophical Instructions ترجمه دو جلد كتاب آموزش فلسفه‌اسلامي است كه در مدّت چهار سال با همكاري پرفسور حاج محمد لگنهاوسن از فارسي به انگليسي ترجمه شده. اين كتاب اكنون از منابع آموزشي فلسفه اسلامي در دانشگاه‌هاي اروپا و آمريكا است.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط عظیم سرودلیر |